تاریخ: پازل ناتمام

این روزها در حال خواندن کتابی فوق العاده هستم به نام تاریخ نوشته جان. اچ. آرنولد. کتابی که هفته پیش یکی از دوستان (فرهاد حاجری) به من داد و اکیدا توصیه کرد که بخوانمش. الان که در حال اتمام کتاب هستم به این دوست عزیز حق می دهم که اینقدر اصرار کند و اینقدر زیر جملات این کتاب را خط بکشد! چند جمله از این کتاب باعث شد که ایده این نوشته در ذهنم شکل بگیرد و توجیه جدیدی برای کار در رشته تاریخ پیدا کنم!

البته فکر نمی کنم نیازی باشد که انسان برای انجام کاری که دوست دارد و با علاقه انجامش می دهد استدلال بیاورد و توضیح دهد که چرا انجامش می دهد. مثلا یک نجار که عاشق نجاری است یا مهندسی که از طراحی و نقشه کشی لذت می برد و یا شیمیدانی که همه ساعات کاری اش را با لذت در آزمایشگاه و میان مجموعه ای از لوله ها و بشرها سپری می کند، هیچکدام نیازی نمی بینند که به دیگران توضیح دهند که دلیل پرداختنشان به آن حرفه چیست. اما تاریخ، به معنای یک حرفه و یک شغل، از نظر بسیاری از مردم کاری غیرمعقول و حتی بیهوده است و کسانی که در این زمینه مشغول به کارند، همواره باید به دیگران توضیح دهند که چرا حرفه تاریخ را انتخاب کرده اند. در واقع به طور واضحتر کار آنان از دو جهت زیر سوال است. اول اینکه در این کار پولی نیست. یعنی به نسبت کار و تلاش بسیاری که این رشته می طلبد، بازار کار و پول و ثروتی نیست. دومین مورد هم فلسفه کاری مورخان است. به عبارت دیگر برای برخی افراد واقعا جای سوال است که کار این مورخان چیست و اصلا کار آنها چه فایده ای دارد و این «مهندسان اموات» با زیر و رو کردن گذشته ها به دنبال چه هستند؟

با وضعیتی که رشته تاریخ و به طور کلی علوم انسانی در کشور ما دارد، شاید نتوان جواب قانع کننده ای به مورد اول داد و در این رابطه تا حد زیادی حق با منتقدان رشته تاریخ است و کسی که قدم در این راه می گذارد باید صابون بسیاری از مشکلات و بی پولی ها را به تن بمالد. اما می توان مورد دوم را تا حدی پاسخ گفت و توضیح داد که کار مورخان چیست و فایده کار آنها کدام است.

در ابتدا باید در مورد «گذشته» و علاقه همه ما به آگاهی و دانستن درباره آن سخن گفت. اگر به شعارهای یک عده که گذشته را بی اهمیت می دانند توجهی نکنیم، در ذات همه انسانها گرایشی ذاتی برای آگاهی و فهم اتفاقات گذشته وجود دارد. این ربطی به سطح معلومات یا تحصیلات آدم ندارد. همه ما در طول روز این گرایش را به نوعی از خود بروز می دهیم؛ به جز مطالعه متون و رمان های تاریخی و فیلم هایی با این مضمون، اخباری که گوش می کنیم، روزنامه ای که می خوانیم و حتی گفتگوهای روزانه ما پر است از شرح اتفاقاتی که در زمان گذشته رخ داده و ما مشتاقانه منتظر شنیدنش هستیم. جدای از این میل همگانی به دانستن اتفاقات گذشته، تاریخ از این نظر که ریشه تمام اعتقادات، باورها، قوانین، رسم و رسوم، فرهنگ و تمدن ما و اساس هویت ما را در خود دارد هم بسیار جذاب است و هرکسی که بخواهد هرکدام از این ها را آگاهانه بپذیرد، سر و کارش به تاریخ می افتد.

با وجود جذابیت تاریخ و ضرورت وجودی آن برای همه انسانها، باید اعلام کرد که گذشته مورد بحث، کاملا روشن نیست. به عبارت دیگر روایتی که از گذشته وجود دارد، بنا به دلایل مختلف صریح، شفاف و کامل نیست و همواره قطعاتی از پازل تاریخی ما مفقود و گمشده است. به عبارت دیگر اسناد و منابع نمی توانند یک رویداد را از همه جوانب پوشش دهند و همواره یک جنبه قضیه و یا بیشتر، مورد غفلت واقع می شود. البته این با فرض تقریبا محال بی طرفانه و منصفانه بودن گزارش های تاریخی است و این واقعیت که نویسندگان منابع تاریخی در غالب موارد با انگیزه های مذهبی، ملی، منفعت طلبی و یا ابراز ارادت به یک شخص یا یک گروه و مسلک دست به نگارش تاریخ زده اند، این اوضاع را آشفته تر می کند.

در این آشفته بازار و با وجود این همه حفره ها و قطعات گمشده در پازل تاریخ، تنها یک عده هستند که می توانند در مسیر دستیابی به واقعیت قدم بردارند: مورخان. مورخان تنها متخصصانی هستند که می توانند مدارک و شواهد بعضا گنگ و بعضا دروغگو را  جمع آوری و سپس راستی آزمایی کنند و حفره ها و خلاءهای موجود بین آنها را بر اساس اصول روش تحقیق و ابزاری که به آن مسلح شده اند، پر نمایند. برای روشن شدن بحث می توان مدارک و شواهد تاریخی را به آجر تشبیه نمود. آجرهایی که می توانند به اشکال گوناگون کنار هم قرار بگیرند و خانه های متفاوتی را صورت دهند. و مورخ کسی است که پس از محک زدن آجرها، بنا را با نقشه خود طراحی می کند؛ البته نه به دلخواه خود و بنا بر علایق و دلبستگی هایش، بلکه بر اساس اصولی که آموخته است.

مخلص کلام این که با وجود نقش مهم «گذشته» در زندگی امروز انسانها، این «گذشته» خیلی چیز شسته رفته و واضح و مشخصی نیست و اگر فردی متخصص (مورخ) برای کشف واقعیت گذشته نباشد، نمی توان به این واقعیت دست یافت. درواقع در بهترین حالت، اگر تاریخ تبدیل به ابزاری در دست فرقه یا گروهی خاص برای تبلیغ و یا توجیه موقعیت شان نشود، ملغمه ای می شود از راست ها و دروغ هایی که گذشتگان برای ما به جا گذاشته اند.

قاعده بازي

در حين مطالعه كتابي به يك نكته مهم برخوردم كه پاسخي احتمالي به يكي از ابهامات فكري من بود. هميشه از خودم مي پرسيدم كه كشورهاي غربي تا چه حد در نيت هاي آزادي خواهانه و حمايت هايشان از حقوق بشر و دموكراسي و آزادي و ... صادق اند؟ آيا هميشه بايد توهم توطئه داشت و پشت هر حسن نيتي يك سوء نيت كشف كرد و يا از آن طرف بوم افتاد و غربيان را در نقش فرشتگان نجات كشورمان ببينيم؟

در سال 1789م مردم فرانسه بر عليه حكومت استبدادي لويي شانزدهم انقلاب كردند. نكته جالب واكنش منفي سياستمداران انگليسي به اين واقعه است. ظاهرا دولتمردان انگليسي از اين واقعه بسيار ناخرسند شدند چرا كه آزادي ملت فرانسه را به مثابه رشد و ترقي آنان و در نتيجه بوجود آمدن رقيبي تازه نفس در اقتصاد و صنعت مي دانستند. در اين كتاب سخن يكي از كارخانه داران و برجستگان علمي انگليس آن دوره بخوبي اين رويكرد سياستمداران و همچنين نگاه خود نخبگان اقتصادي و كارخانه داران را نشان مي دهد:

«در اين جا سياستمداران مي گويند هيچ دليلي وجود ندارد كه ما از اين انقلاب شادمان باشيم، زيرا اگر فرانسويان نيز چون ما به ملتي آزاد بدل شوند، فوري در پي گسترش صنعت شان بر مي آيند و در اندك مدتي رقيب هايي نيرومند براي ما مي شوند، در حالي كه در حكومت استبدادي چنين امكاني برايشان فراهم نمي آيد. من به نوبه خودم خشنودم از اين كه مي بينم همسايگان نزديك ما در برخورداري از نعمت ها با ما شريك مي شوند، و درواقع شادمانم كه مي بينم آزادي و امنيت موجود در انگلستان در روي زمين گسترش مي يابد، و نگراني بيش از حدي نسبت به پيامدهاي آن بر صنعت و تجارت مان ندارم، زيرا اگر فكر كنم رخدادي تا اين اندازه مبارك براي كل افراد بشر مي تواند به ويژه براي ما زيان آور باشد، بايد آدم منفوري باشم».برونوفسكي، سنت روشنفكري در غرب، ص444

چيزي كه مشخص است در بازي ديپلماتيك ميان كشورها تنها قاعده و قانون «منافع ملي» است و اگر ما هر چيز ديگري را در اين مسئله دخيل كنيم، بازي را باخته ايم.

برفی که دیگر نمی بارد!

زندگی روزمره ما موازی و همزمان با تغییراتی طی می شود که فقط در بلند مدت قابل تشخیص اند. یعنی ما زندگی می کنیم، لحظات را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاریم اما متوجه نمی شویم که جهان پیرامون ما مدام دارد تغییر می کند؛ و حتی گاهی ممکن است که از سر فراموشیکاری و بی توجهی، بعدها هم نفهمیم که تغییری رخ داده است. مثلا اگر در منطقه ای جدید ساکن شویم که عده زیادی در حال ساخت و ساز هستند، از سربرآوردن یکی یکیِ ساختمان ها متوجه تغییر خاصی نمی شویم اما اگر عکسی از چشم انداز منطقه داشته باشیم، بعدها می توانیم با مقایسه آن با چشم انداز جدید، میزان تغییر را بفهمیم. مثال زیاد است یرای گفتن. مثلا همین تکنولوژی دیجیتالی جدید که امروز بخش مهمی از زندگی بسیاری از ما را به خود اختصاص داده، در ده سال پیش تقریبا هیچ نقشی در زندگی ما نداشت. نه گوشی تلفن همراهی بود و نه لب تاپی و نه شبکه های اجتماعی و نه حتی اینترنت پرسرعت و در دسترسی و ... . اول تلفن همراه آمد، بعد پیامک ها، بعد کلیپ های بلوتوثی، بعد اینترنت ADSL، بعد فیسبوک و ... .

این ها همه را گفتم که بگویم ما انسانها، معمولا به سختی می توانیم «تغییر» را در همان زمان که در کنار ما جاری است درک کنیم و به همین دلیل بعد از یک تغییر اساسی، بر می گردیم و با تعجب و افسوس پشت سر را نگاه می کنیم و دلمان هوای گذشته قبل از تغییر را می کند.

یک تغییر بزرگی که این روزها در حال اتفاق افتادن است، آب و هواست. تا چند سال پیش زمستان ها واقعا زمستان بود. سرد بود و پر از برف. اما یکی دو سالی است که خبری از سرمای سوزان و برف نیست. مشهد که گویا هنوز با وجود رسیدن به چند قدمی بهار، روی برف را به خود ندیده است. قزوین هم فقط امروز چند ساعتی سفید پوش بود.

واقعیت این است که زمین در حال گرم شدن است. تابستان ها سال به سال غیرقابل تحمل تر می شود و زمستان ها سال به سال بهاری تر. مشکل کم آبی و خشکسالی سال به سال جدی تر می شود. نمی دانم، شاید تا چند سال دیگر برف را فقط بر سر کوه های بلند ببینیم و خرت خرت برف زیر کفش هایمان به خاطره ای شیرین تبدیل شود.