از دفتر خاطرات سربازی

الان دقیقا پنج هفته است که چیزی ننوشتم. روز 28 فروردین دستم شکست ]درستش این است که دستم مویه کرده بود[. بیست و نهم گچ گرفتم. تا روز هفتم اردیبهشت توی گچ بود. سرهنگ مرخصی استعلاجی نداد و من مجبور شدم 10 روز توی آسایشگاه استراحت کنم، که البته برای من بد نشد. چون توانستم برای کنکور ]دانشگاه آزاد[ خوب بخوانم. حکمت خدا را شکر.

روز سیزدهم اردیبهشت رفتم مرخصی به مدت سیزده روز. منفی در منفی مثبت! برای همین خیلی مرخصی خوش گذشت... کنکور دادم (که فکر کنم بد نبود) و روز بیست و هفتم برگشتم زاهدان.

قصد داشتم دیگر ننویسم، ولی امروز که کمدم را مرتب می کردم، باز این دفتر را دیدم و تصمیمم عوض شد. می نویسم تا همیشه یادم باشد که سختی ها فقط در همان لحظه سخت اند و لحظه ای بعد همین نگاه به عقب و دیدن گذشت این سختی بسیار شیرین است. اصلا بنا به گفته قرآن آسانی و خوشی در دل هر سختی نهفته است؛ ان مع العسر یسرا ... 

                                                                                                    جمعه 89/2/31


از رنجی که می بریم...

اسمش «پایان نامه» است. نمی دانم پایان کدام نامه! اما هرچه هست خودش انصافا آغازی است... آغازی بر یک پایان طولانی! و گویی این پایانِ نامه همه ی نامه است و «به نام خدا»ی نامه آن سه ترم بوده است!

امروز نوشته یکی از دوستان درباره رنج های پایان نامه نویسی را که خواندم، داغ دلم تازه شد. 

ادامه نوشته

بی اعتنایی

«نیکولا یک روز نقل می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یکهو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی، چربی روح است. مانع می شود که آدم غرق شود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم و همچنین به خودمان.»

از کتاب "بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه"، ترجمه ابوالحسن نجفی، ص309

یک پیشنهاد

امروز با یکی از اساتید صحبت می کردم، بحث کشید به این موضوع که ما ایرانی ها معمولا عادت داریم کارهایمان را با تشریفات خاصی انجام دهیم. این مسئله خود به تنهایی مشکلی ندارد اما گاهی وقت ها این تشریفات گاهی آن چنان در نظرمان اهمیت پیدا می کنند که در صورت نبود آن ها حاضر نیستیم آن کار را انجام دهیم. مثلا برای کتاب خواندن و مطالعه، حتما باید یک وقت خاص با محیطی آرام و نور کافی و جایی گرم و نرم باشد تا ما بتوانیم چند صفحه ای مطالعه کنیم و اگر آنها فراهم نشوند کتاب نمی خوانیم و بهانه و توجیه مان این است که موقعیت و وقتش را نداریم. 

واقعیت این است که تا زمانی که ما به دنبال یک وقت یا جای اختصاصی برای مطالعه باشیم، هیچ وقت کتابخوان نمی شویم و تا آخر عمر در حسرت کتابهایی خواهیم ماند که نخوانده ایم. اگر شما هم فکر می کنید که از خواندن کتابهای مختلف بی نیاز نیستید و چیزهایی هست که نیاموخته اید، یک کتاب که با ذائقه تان هماهنگ است را بردارید و جلد روزنامه کنید و در کیف خود بگذارید. در طول روز می توانید در اتوبوس یا در مترو یا در صف بانک یا در وقت بین دو کلاس یا... چند صفحه ای از کتاب را بخوانید و علاوه بر لذت بردن از وقت خود چند دقیقه ای هم آمارمطالعه کشور را بالا ببرید! 

این که گفتم کتاب را با روزنامه جلد کنید دو دلیل داشت؛ دلیل اول اینکه کتاب با عرق دست و تماس بامحیط بیرون کثیف نمی شود و دوم اینکه از دست کنجکاوی های مردمی که معمولا مشتاقند بدانند شما چه می خوانید، راحت می شوید! 

انار

من اناری می کنم دانه

و به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود.

"سهراب"

ما و کره ای ها!

چند روز پیش عکسی را در یک سایت دیدم که نکته ای جالب در خود داشت.  عکس مربوط به تماشاگران کره ای بعد از باخت تیم فوتبال کشورشان در تهران بود.

نکته جالب این بود که آنها بجای عصبانیت از شکست و فحاشی و شکستن صندلی ها - که برای ما عادت شده – شروع به جمع آوری زباله های اطراف خود کردند. در این روزها که افسانه های کره ای، از یانگوم گرفته تا دونگ یی، منبع الهام و معلم اخلاق جامعه ما شده اند، این تماشاگران کره ای، فرهنگ بالایشان را به رخ ما کشیدند.

ادامه نوشته