از دفتر خاطرات سربازی
الان دقیقا پنج هفته است که چیزی ننوشتم. روز 28 فروردین دستم شکست ]درستش این است که دستم مویه کرده بود[. بیست و نهم گچ گرفتم. تا روز هفتم اردیبهشت توی گچ بود. سرهنگ مرخصی استعلاجی نداد و من مجبور شدم 10 روز توی آسایشگاه استراحت کنم، که البته برای من بد نشد. چون توانستم برای کنکور ]دانشگاه آزاد[ خوب بخوانم. حکمت خدا را شکر.
روز سیزدهم اردیبهشت رفتم مرخصی به مدت سیزده روز. منفی در منفی مثبت! برای همین خیلی مرخصی خوش گذشت... کنکور دادم (که فکر کنم بد نبود) و روز بیست و هفتم برگشتم زاهدان.
قصد داشتم دیگر ننویسم، ولی امروز که کمدم را مرتب می کردم، باز این دفتر را دیدم و تصمیمم عوض شد. می نویسم تا همیشه یادم باشد که سختی ها فقط در همان لحظه سخت اند و لحظه ای بعد همین نگاه به عقب و دیدن گذشت این سختی بسیار شیرین است. اصلا بنا به گفته قرآن آسانی و خوشی در دل هر سختی نهفته است؛ ان مع العسر یسرا ...
جمعه 89/2/31