سفرنامه قشم- قسمت3
نزدیکی های غروب به اسکلهی «کندالو» رسیدیم و دوچرخه هایمان را سوار قایق کردیم و رفتیم به سمت «جزیرهی هنگام». قایق سواری همراه با تماشای خورشیدی که داشت پشت دریا پنهان می شد و نیز باد خنکی که به صورت مان می خورد، لذت و آرامش خاصی داشت.
نماز را در مسجد امام رضا(ع)ي هنگام که کنار دریا قرار داشت خواندیم و در گوشه ای از صحن مسجد اتراق کردیم. در خنکای صبح در حالی که دور آتش نشسته بودیم و چای می خوردیم منظرهی زیبا و خیره کنندهی طلوع خورشید را تماشا کردیم و عکس گرفتیم. بعد دوچرخه ها را سوار شدیم و به قصد رکاب زدن دور جزیرهی هنگام حرکت کردیم.
هنگام سواحل بکر و متنوعی داشت و ما هم صبحانه مان را در یک ساحل زیبای صخره ای خوردیم و به تماشای خرچنگ و صدف و مرجان و ماسه های نقره ای مشغول شدیم.
در ادامه مسیرمان به آهوهای «جَبیر»(آهوی بومی هنگام و هرمز) برخوردیم که هر از گاهی به سرعت از جلوی مان رد می شدند و می رفتند به قسمت مرکزی جزیره. دیدن آهوها در زیستگاه طبیعی شان آن هم از فاصله ای نزدیک، لطف و هیجان زیادی داشت.
ظهر رفتیم بازار سنتی ساحلی جزیره که تمام آن از تیرک های چوبی و برگ خرما و حصیر ساخته شده بود و غرفه داران آن زنان و دختران روستا بودند و در آن هنرهای دستی و غذاهای محلی عرضه می شد.
برای ناهار خوراک ماهی و میگو سفارش دادیم که واقعاً خوشمزه بود. بعد از ناهار گشتی در بازار زدیم و از صدف ها و وسایل تزییینی برای سوغات و یادگار خریدیم. می خواستیم دلفین ها را هم ببینیم که گفتند دلفین ها صبح ها بیشتر هستند و بعدازظهرها از ساحل دورند و نشد. روز بعد با قایق به جزیرهی قشم برگشتیم و در مسیرمان از پارک کروکودیل نوپک در کنار شهر «سوزا» دیدن کردیم؛ یک باغ وحش کوچک که علاوه بر کروکودیل هایی که خودشان پرورش داده و در معرض نمایش گذاشته بودند حیوانات و پرندگان دیگری نیز داشت.
برای صرف چای و استراحت در «جزایر ناز» توقف کردیم. این جزایر صخره ای نزدیک به ساحل قرار داشتند به طوری که با پایین رفتن آب دریا به ساحل متصل می شدند و به راحتی با هر وسیله ی نقلیه ای می شد به آن جا رفت. قسمتی از سریال پایتخت 2 را همین جا ساخته بودند.
ظهر به روستای «بُرکه خَلَف» رسیدیم و ناهار مختصری خوردیم و از «درهی ستارگان» که در نزدیکی آن بود دیدن کردیم.
چند کیلومتر جلوتر از «غارهای خوربس» که در حقیقت راهروهایی بودند که توسط بشر در کوه ایجاد شده بود نيز دیدن کردیم و بعد یکسره رکاب زدیم تا شهر قشم که خوشبختانه باد پشتمان بود و پیش از تاریکی هوا رسیدیم.
باد نسبتاً شدید و سردی می آمد که چادر زدن در هوای آزاد را مشکل می کرد و به علاوه نیاز به جایی داشتیم که از بابت امنیت دوچرخه هایمان مطمئن باشیم. توی همین فکرها بودیم که مسعود ياد یکی از همشهری های مان به نام آقای علینژاد افتاد که ده سال پیش آمده بود قشم و حالا در آن جا صاحب چند نانوایی بود و همدیگر را می شناختند. شمارهی او را گیر آورده و رفتیم نانوایی اش که به گرمی پذیرایمان شد و یک سوئیت خالی در اختیارمان گذاشت. بعد از شش روز خوردن نان لواش های بی کیفیت جزیره، خوردن نان سنگک واقعاً می چسبید.