قاعده بازي
در حين مطالعه كتابي به يك نكته مهم برخوردم كه پاسخي احتمالي به يكي از ابهامات فكري من بود. هميشه از خودم مي پرسيدم كه كشورهاي غربي تا چه حد در نيت هاي آزادي خواهانه و حمايت هايشان از حقوق بشر و دموكراسي و آزادي و ... صادق اند؟ آيا هميشه بايد توهم توطئه داشت و پشت هر حسن نيتي يك سوء نيت كشف كرد و يا از آن طرف بوم افتاد و غربيان را در نقش فرشتگان نجات كشورمان ببينيم؟
در سال 1789م مردم فرانسه بر عليه حكومت استبدادي لويي شانزدهم انقلاب كردند. نكته جالب واكنش منفي سياستمداران انگليسي به اين واقعه است. ظاهرا دولتمردان انگليسي از اين واقعه بسيار ناخرسند شدند چرا كه آزادي ملت فرانسه را به مثابه رشد و ترقي آنان و در نتيجه بوجود آمدن رقيبي تازه نفس در اقتصاد و صنعت مي دانستند. در اين كتاب سخن يكي از كارخانه داران و برجستگان علمي انگليس آن دوره بخوبي اين رويكرد سياستمداران و همچنين نگاه خود نخبگان اقتصادي و كارخانه داران را نشان مي دهد:
«در اين جا سياستمداران مي گويند هيچ دليلي وجود ندارد كه ما از اين انقلاب شادمان باشيم، زيرا اگر فرانسويان نيز چون ما به ملتي آزاد بدل شوند، فوري در پي گسترش صنعت شان بر مي آيند و در اندك مدتي رقيب هايي نيرومند براي ما مي شوند، در حالي كه در حكومت استبدادي چنين امكاني برايشان فراهم نمي آيد. من به نوبه خودم خشنودم از اين كه مي بينم همسايگان نزديك ما در برخورداري از نعمت ها با ما شريك مي شوند، و درواقع شادمانم كه مي بينم آزادي و امنيت موجود در انگلستان در روي زمين گسترش مي يابد، و نگراني بيش از حدي نسبت به پيامدهاي آن بر صنعت و تجارت مان ندارم، زيرا اگر فكر كنم رخدادي تا اين اندازه مبارك براي كل افراد بشر مي تواند به ويژه براي ما زيان آور باشد، بايد آدم منفوري باشم».برونوفسكي، سنت روشنفكري در غرب، ص444
چيزي كه مشخص است در بازي ديپلماتيك ميان كشورها تنها قاعده و قانون «منافع ملي» است و اگر ما هر چيز ديگري را در اين مسئله دخيل كنيم، بازي را باخته ايم.