سکوت و تاریکی
کنار آتش بودیم. همه جا تاریکِ تاریک بود ... و سرد! و آتش تنها نقطه ی روشن و گرم در آن بیابان. پرهیب برج رادکان از پشت آن همه تاریکی مشخص بود؛ پر ابهت و بزرگ با خاطراتی بسیار از صدها سال ایستادن بر سر راه مسافران و کشورگشایان. برج رادکان بود و مایی که آمده بودیم در شب بارش شهابی، از کنار این یادگار دوره ایلخانی، به تماشای آسمان بنشینیم.
کنار آتش بودیم. شب از نیمه گذشته بود. کنار آتش گرم ترین جای آن شب بود. چند نفری بودیم که جایمان کنار آتش ثابت بود. بقیه می آمدند و گرم می شدند و می رفتند. در این رفت و آمدها و گفت و شنودها فقط صدا بود. آتشِ رو به زوال شب، نوری نداشت که صورت ها را روشن کند. می گفتم، می گفتند، و همه می شنیدیم، بی آنکه صورت هم را ببینیم. به قول اخوان «سرها در گریبان» بود و نگاه ها خیره به آتش. گاهی فقط سکوت بود و پایی یا چوبی که ذغال ها را هم می زد، تنها صحبت میان ما بود. در آن تاریکی که چشم چشم را نمی دید، گویی حرفها راحت تر فهمیده می شد. درک ها بالاتر بود.
این درس را از آن شب گرفتم که گاهی «نگفتن» و «ندیدن» بهترین راه برای «گفتن» و «دیدن» است.
در این دنیایی که حرف ها و حرف ها و حرف ها ... و تصویر ها و تصویرها و تصویرها، اینگونه ما را در خود بلعیده اند، شاید برای «شنیدن» و «دیدن» باید به جایی رفت که «سکوت» باشد و «تاریکی».