سکوت و تاریکی

کنار آتش بودیم. همه جا تاریکِ تاریک بود ... و سرد! و آتش تنها نقطه ی روشن و گرم در آن بیابان. پرهیب برج رادکان از پشت آن همه تاریکی مشخص بود؛ پر ابهت و بزرگ با خاطراتی بسیار از صدها سال ایستادن بر سر راه مسافران و کشورگشایان. برج رادکان بود و مایی که آمده بودیم در شب بارش شهابی، از کنار این یادگار دوره ایلخانی، به تماشای آسمان بنشینیم.

کنار آتش بودیم. شب از نیمه گذشته بود. کنار آتش گرم ترین جای آن شب بود. چند نفری بودیم که جایمان کنار آتش ثابت بود. بقیه می آمدند و گرم می شدند و می رفتند. در این رفت و آمدها و گفت و شنودها فقط صدا بود. آتشِ رو به زوال شب، نوری نداشت که صورت ها را روشن کند. می گفتم، می گفتند، و همه می شنیدیم، بی آنکه صورت هم را ببینیم. به قول اخوان «سرها در گریبان» بود و نگاه ها خیره به آتش. گاهی فقط سکوت بود و پایی یا چوبی که ذغال ها را هم می زد، تنها صحبت میان ما بود. در آن تاریکی که چشم چشم را نمی دید، گویی حرفها راحت تر فهمیده می شد. درک ها بالاتر بود.

این درس را از آن شب گرفتم که گاهی «نگفتن» و «ندیدن» بهترین راه برای «گفتن» و «دیدن» است.

در این دنیایی که حرف ها و حرف ها و حرف ها ... و تصویر ها و تصویرها و تصویرها، اینگونه ما را در خود بلعیده اند، شاید برای «شنیدن» و «دیدن» باید به جایی رفت که «سکوت» باشد و «تاریکی».

  

گاهِ توقف

« عبور باید کرد

   و هم نورد افق های دور باید شد

   و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد»

   همیشه این شعر سهراب را با خود زمزمه می کنم

   اما «همیشه» در تشخیص آن «گاه»اش در مانده ام.

دیدن و ندیدن

بعد ناهار، دیگر اجازه ماندن در خانه نداشتم. روضه زنانه بود و من و پدر و برادرم باید می رفتیم بیرون. دفتر و دستکم را جمع کردم بروم کتابخانه آستان قدس. از این کوچ اجباری خیلی راضی نبودم. خط 25 را که سوار شدم، کتابم را درآوردم و شروع کردم به خواندن تا راه کوتاه شود. جلوی دانشگاه که نگه داشت چند نفری سوار شدند. وقتی آمد بالا شناختمش...

ادامه نوشته

نگاه از بیرون

بچه که بودم، توی حیاط خانه مان درخت بید مجنون بزرگی بود که در تابستان و بهار، نمای زیبایی داشت و سایه ای دلنشین.  شاخه هایش تا زمانی که پدر بزرگم کوتاهشان نمی کرد، تا نزدیک زمین هم می رسیدند و گرفتن آنها، بچه ی کوچکی چون مرا که دستم به خیلی چیزها نمی رسید، غرق لذت و خوشی می کرد...

ادامه نوشته