منابع سیره پیامبر (ص)

حدود دویست سال پیش لئو پولد فون رانکه (Leopold von Ranke) تاریخ نگار آلمانی، متد و روش های مشخصی برای تاریخنگاری تعیین کرد و در واقع با استاندارد های خود، راهی جدید در تاریخنگاری باز نمود و خط بطلانی بر تاریخنگاری سنتی کشید. دستاوردهای رانکه به حدی بود که برخی او را پدر علم تاریخ دانسته اند.

یکی از دستاوردهای مهم رانکه که همچنان معتبر بوده و یک اصل شمرده می شود، موضوع «سلسله مراتب منابع» است. طبق این اصل، منابع تاریخی برای یک موضوع تحقیق، همچون یک ارتش دارای سلسله مراتب هستند. به این معنی که منابع هرچه اصیل تر و دست اول تر باشند از درجه اهمیت بالاتری برخوردارند. لذا «مشاهده عینی» (منظور منابعی که نویسنده آن خودش ناظر وقایع بوده مثل گزارشات ابوالفضل بیهقی از جنگ دندانقان) از درجه اهمیت بالاتری نسبت به «نقل مشاهده» (منابع دست دوم) برخوردار است و نقل مشاهده بسیار مهمتر از «نقل نقل مشاهده» است و الخ.

در مواردی که شاهدان عینیِ واقعه دست به قلم نبرده و گزارشی ثبت نکرده اند، گزارش های کسی که بر اساس توصیفات این شاهدان روایت آن واقعه را ثبت نموده، از بالاترین درجه اهمیت برخوردار است. به عنوان مثال با وجود آنکه ابومخنف خود در واقعه عاشورا حضور نداشته، چون منبع وی گفتگوهایش با افراد حاضر در کربلا بوده، توصیفاتش از این واقعه بسیار ارزشمند و مغتنم است. به عبارت دیگر همچنان که در ارتش، در نبود امیر، سرهنگ فرمانده کل است و در نبود هر دو آنها ارشدیت با سرگرد است، در میان صف منابع چنانچه ما به روایت های مبتنی بر مشاهده عینی دسترسی نداشته باشیم، نقل آن مشاهدات هم بسیار ارزشمند خواهد بود و به نوعی منبع دست اول در نظر گرفته می شود.

نکته مهمی که در اینجا باید توجه داشت این است که در صورت نبود گزارشات مشاهده عینی، باید هوشیار بود که «نقل مشاهده» هیچ وقت با خود «مشاهده» همپایه و برابر نیست و اعتمادی را که به روایت های مبتنی بر مشاهده عینی می توان کرد، نمی توان نسبت به منابع دست دوم داشت و باید با احتیاط بیشتری با آنها برخورد کرد (هرچند که خود روایت های دست اول هم نمی توانند منطبق بر واقعیت باشند بلکه در صورت بی غرضی، نزدیک ترین آنها به واقعیت هستند).

یکی از عرصه هایی که ما این نکته مهم را گاه به فراموشی می سپاریم، سیره پیامبر (ص) و منابع تاریخی مربوط به آن دوره است. منابعی که دست کم 150 سال پس از وفات پیامبر تالیف شده اند و منبع آنها روایت ها و گزارش هایی است که در طول این سالهای طولانی، سینه به سینه و نسل به نسل نقل شده تا به دست نویسنده سیره رسیده اند.

در ادامه نظر یکی از متفکران مسلمان معاصر در این خصوص نقل می شود که بسیار خواندنی است:

«می دانیم این اخبار مدت ها پس از وفات پیامبر (ص) ثبت شده و به همین سبب از شرایط حاکم بر زمان گردآورندگان سیره نبوی (ابن سعد، ابن اسحاق، ابن هشام، طبری و...) و پدیده های نوظهور در زندگی مسلمانان پس از درگذشت حضرت محمد (ص) متاثر است. به عبارت دیگر سیره نبوی خوانش مخصوصی از وقایع حیات نبی اسلام است که اهداف معینی را دنبال می کند و از این رو باید با احتیاط با آن برخورد نمود. لازم به ذکر است که حافظه جمعی، زندگی یک قهرمان را آنگونه که هست به خاطر نمی سپارد. زیرا قهرمان به عنوان «انسانی آرمانی» پذیرفته شده و تنها خصوصیاتی از او به خاطر سپرده می شود که با وظیفه اش همخوانی دارد. همچنین سیر وقایع زندگی وی به عنوان تاریخ حفظ نمی شود بلکه فقط وقایعی در اذهان جای می گیرد که بیانگر ویژگی هایی است که فرد مزبور نماینده آن است.»

به نقل از: اسلام میان حقیقت و تجلی تاریخی، نوشته عبدالمجید شرفی، ترجمه عبدالله ناصری طاهری، انتشارات کویر1393، ص 34

واقعیت و تاریخ

دیشب حین تماشای سریال این روزهای تلویزیون یعنی کیمیا، نکته ای به ذهنم رسید که فکر کردم بیان آن در این پست خالی از لطف نباشد. در این سریال، دختری به نام رها (آزاده) برای پیدا کردن مادر خود (کیمیا پارسا)، از فرانسه به ایران آمده است. در کش و قوس پیدا کردن مادرش، به محله قدیمی او رفته و از همسایگان قدیمی، سراغ آدرس یا نشانه ای از مادرش را می گیرد. یکی از همسایگان که رابطه اش با خانواده کیمیا از همان دوران قدیم خصمانه بوده، وقایع را به نحوی تعریف و تفسیر می کند که چهره ای زشت از خانواده مزبور تصویر شود. بیننده که در مقام دانای کل نشسته و از واقعیت ماجرا باخبر است، به راحتی از دیدِ منفی و غرض آلود این همسایه بدطینت آگاه می شود و برای ادعاهای کینه ورزانه او سر افسوس تکان می دهد، اما آن دختر بیچاره تا حد زیادی تحت تاثیر آن حرفها قرار می گیرد.

به عنوان مثال همسایه مذکور ادعا می کند که «خانواده پارسا یک بنده خدایی را به داخل خانه کشیده و به قتل رسانده اند، و مادر خانواده به جرم قتل قرار بوده اعدام شود، اما انقلاب که می شود از اعدام فرار می کند.» روایت مرد همسایه کاملا با ظاهر قضیه مطابقت دارد. ظاهر قضیه یعنی آنچه از شواهد و قراین اولیه بر می آید اینگونه است که یک نفر غریبه در خانه خانواده پارسا به قتل می رسد و مادر خانواده قتل را گردن می گیرد و به اعدام محکوم می شود اما بالاخره از اعدام رهایی می یابد. این ظاهر قضیه بود، اما پشت این ظاهر واقعیتی است که تنها بیننده از آن اطلاع دارد؛ یعنی این غریبه به زور اسلحه وارد خانه می شود. در کشمکشی که میان فرد غریبه و کیمیا در می گیرد، تیری از اسلحه شلیک و غریبه زخمی می شود. او را به بیمارستان می رسانند و خطر رفع می شود. اما همدستان غریبه خود را به بیمارستان رسانده و او را می کشند. مادر کیمیا که برای در امان ماندن دخترش، تیراندازی را گردن گرفته، محاکمه می شود و به جرم قتل به اعدام محکوم می گردد. اما این پایان کار نیست و در لحظات آخر اجرای حکم، بی گناهی مادر ثابت شده و آزاد می گردد.

میان روایت همسایه مغرض و آنچه واقعا اتفاق افتاده، تفاوت فاحشی وجود دارد. تفاوتی که تنها بینندگان (دانای کل) عمق آن را تشخیص می دهند. اما کسی چون رها که بی خبر از همه جاست، تحت تاثیر این حرفها قرار می گیرد.

به نظر می رسد که این داستان همیشگی تاریخ است. یعنی زمانی که واقعه ای رخ می دهد، روایتی از آن واقعه نقل می شود که امکان ندارد «منصفانه» و «جامع» باشد. به عبارت دیگر راوی واقعه به دلیل آن که انسان است و انسان هیچگاه خالی از احساسات و عقاید نبوده، روایتی مغرضانه (له یا علیه) از افراد دخیل در آن واقعه نقل می کند. همچنین به دلیل آن که انسان است و انسان در مکان و زمان محدود، روایتی ناقص ارائه می دهد. یعنی نمی تواند مثل بیننده تلویزیونی از آشکار و پنهان واقعه و از عمق احساسات و عواطف و اغراض افراد دخیل در آن باخبر شود. نتیجه آنکه مورخ نمی تواند و نباید روایتی را که از یک واقعه در اختیار دارد، «واقعیت» تلقی کند چرا که به قول ابن خلدون «راه یافتن دروغ به تاریخ از امور طبیعی آن است». در واقع مورخ باید همچون کارآگاهی نکته سنج و تاحدی بدبین باشد تا بتواند به اصل واقعیت تا حدی نزدیک گردد.