فراموشی

باور کن!

دیگر فراموشی هم ممکن نیست!

در ابتدای آن کوچه ی معروف،

- که هیچگاه راست نبود - 

نوشته اند:

"ظرفیت تکمیل است."

راه شریعتی

چند روزی بود که می خواستم به مناسبت سی و پنجمین سالگرد وفات دکتر شریعتی، مطلبی بنویسم. اما به دلایل گوناگون، این امر میسر نشد. دست آخر تصمیم گرفتم از گفته های خود دکتر کمک بگیرم که به نظرم سخن تمام است. شاید با خواندن همین چند قطعه بتوان تا حدودی با دردها و دغدغه های این معلم بزرگ بیشتر آشنا شد. روح بزرگی که چیزی جز بیداری جامعه اش نمی خواست ...

ادامه نوشته

آرزو های بزرگ

یکی از همین سال های دوره کارشناسی بود. به همراه گروهی از بچه ها در طرح اردوهای جهادی شرکت کردیم. اواسط تیرماه. محل استقرار یکی از روستاهای سربیشه بود که حدود یک ساعت با بیرجند فاصله داشت. هر کدام از بچه ها، مطابق با توانایی که داشت، در آنجا مسئولیتی را قبول کرد. یکی معلم ورزش شده بود، یکی معلم قرآن، یکی آشپز اردو بود و منم بنا به خواسته خودم شدم معلم ریاضی دختربچه ها!



ادامه نوشته

تصمیم کبری (2)

تا آن موقع شاید یکی دو بار به تغییر رشته فکر کرده بودم اما جدی نبود. شب در خانه یکی از دوستانم بودم. او هم مهندسی می خواند. با هم رفتیم بیرون. به قصد باز کردن سر صحبت خواستم چیزی گفته باشم. بحث تغییر رشته را پیش کشیدم. اما به محض شروع بحث فهمیدم که داغ دل او را تازه کردم. فهمیدم او هم مدتی است در فکر این کار بوده اما جرأت بیانش را نداشته است.

ادامه نوشته

تصمیم کبری (1)

"تصمیم"؛ هر وقت من این کلمه را می شنوم یا می بینم، به یاد کتاب فارسی دوم ابتدایی و درس "تصمیم کبری" می افتم. دختری که کتابش را در حیاط پیدا می کند و تصمیم می گیرد که از آن به بعد منظم باشد.

ادامه نوشته

آینه ای در آنسوی مرزها

چند وقت پیش کتابی می خواندم به نام "کتابفروش کابل"؛ کتابی زیبا درباره اوضاع جامعه افغانستان پس از سقوط طالبان در سال 2001م. این کتاب را "اسن سی شتاد" (Asne Seierstad) خبرنگار زن نروژی نوشته که مدتی را با خانواده ای افغان در کابل زندگی کرده است. 

ادامه نوشته

سرهنگ ، استاد ، خدا

حدود ده روز پیش به همراه عده ای از بچه های تاریخ و تمدن به اتفاق استاد قنوات به اردوی یک روزه نیشابور رفتیم. مقدمات این اردو به هر زحمتی بود توسط جمعی از بچه ها فراهم شد و همه آماده رفتن شدیم. فقط یک چیز مانده بود...

ادامه نوشته

سفر لوت (9) : روز آخر

یازدهمین روز سفر بود و آخرین روزی که با دوچرخه هایمان در این راه کویری رکاب می زدیم. صبح تا صبحانه خوردیم و مشکل پنچری را برطرف کردیم، ساعت از ده گذشته بود. تقریبا حدود ساعت یازده صبح ما ده سلم را به مقصد نهبندان ترک کردیم. حدود 75 کیلومتر پیش رو داشتیم و باید تا شب آن را طی می کردیم.

ادامه نوشته