غربت همسایه
قسمتی از کتاب "کاسه کوزة تمدن" دکتر باستانی پاریزی:
«دویست سال است که در افغانستان، پشتو و هزاره و شیعه و سنی کافرستان و نورستان به جان هم افتاده اند – و آخر کار این زد و خوردها به آنجا کشید که دو سه میلیون افغانی در پاکستان و همینقدر در ایران پناهنده و پراکنده شدند – و در سایر دنیا هم.
... آنها که از مرز گذشته پناه به این سو آورده اند، اینک در تب و تاب بازگشت به خانه بمباران شده خالی و سرزمین خشک و بی آب، زبان حالشان گویای این شعر کم نظیر محمدکاظم کاظمی است – شاعری از هرات که لابد در آستانه ترک اردوگاه پناهندگی سروده است:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و، سفره ای – که تهی بود – بسته خواهد شد
و، در حوالی شب های عید، همسایه
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه
همان غریبه که قلک نداشت – خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت...
منم، تمام افق را به رنج گردیده
منم – که هر که مرا دید – در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفره ام – که نبود – از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف، وگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر، می شناسندم
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر، ابن ملجم شد
طلسم غربتم شکسته خواهد شد
و سفره ام – که تهی بود – بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آن جاست
چگونه؟ آه! مزار برادرم آن جاست
چگونه باز نگردم؟ که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آن جاست
اقامه بود و اذان بود آنچه این جا بود
قیام بستن و الله و اکبرم آن جاست
شکسته بالی ام، این جا شکست، طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم آن جاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام از دردتان خبر دارم
تو هم بسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاک تر پدر دیدی
تویی که کوچه غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بسته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه نگرانی برای مردم شد
اگرچه، متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگ لحد بودم
دمِ سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان، بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده، خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به غیر عکس حرم چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند، اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قُلّک فرزندهایتان پر باد
و، نان دشمنتان – هر که هست، آجر باد...»