1. کمی تا غروب آفتاب باقی مانده بود. شمارش آرای ریاست جمهوری ادامه داشت. آقای روحانی با اختلاف زیادی نسبت به دیگر رقبا پیش می رفت. هنوز مشخص نبود که انتخابات به دور دوم می کشد یا همه چیز در همان 24 خرداد مشخص می شود. یکی از دوستان به نقل از بچه های بالا و منابع موثق می گفت که روحانی رئیس جمهور شده است اما تلویزیون با جدیت تمام لحظه به لحظه نتایج شمارش آرا را اعلام می کرد!

برای کاری، همراه همسرم و خواهرش به سه راه خیام رفته بودیم. هوا تاریک شده بود. می خواستیم برگردیم. صدای بوق شادی ماشین هایی که در خیابان ملک آباد به سمت احمدآباد می رفتند توجه ما را جلب کرد. گویا صدا و سیما بالاخره نتیجه قطعی را اعلام کرده بود. من پیشنهاد دادم که برای تماشای جشن احتمالی مردم، به سه راه راهنمایی برویم. به علت ترافیک خیابان های منتهی به احمدآباد، تمام راه را پیاده رفتیم. مردم غالبا خوشحال بودند. انبوه جمعیت در سه راه راهنمایی، کاملا از دور مشخص بودند. فریاد شادی شان نیز تا جایی که ما بودیم می آمد.

هسته اصلی جمعیت را جوانانی تشکیل می دادند که تقریبا مسیر ر فت به سمت تقی آباد را بسته بودند و با عکس های روحانی و نوارهای بنفش به دستان و سرهای خود فریاد شادی سر می دادند. از رئیس جمهور قبلی خداحافظی می کردند و با سلام و درود به رئیس جمهور جدید به او ابراز محبت می کردند. به دور این هسته پر جنب و جوش، مردمانی از جنس مردم ایستاده بودند. زن و مرد، پیر و جوان و بچه، همه با لبخندی بر لب به تماشای این جشن کوچک آمده بودند. چادری و مانتویی، خانواده های موتور سوار و خانواده هایی که با ماشین های مدل بالا به آنجا آمده بودند. نه کسی آنها را دعوت کرده بود و نه قول پذیرایی به آنها داده بود. عده ای از بالای پل راهنمایی، شکلات بر سر مردم می ریختند. نیروی انتظامی که زیر پل مستقر شده بود، کاری به شادی مردم نداشت. مردم چندین بار با شعار «نیروی انتظامی، تشکر، تشکر»، به آنها ابراز لطف کردند.

کم کم ساعت به یازده نزدیک می شد و ما باید برمی گشتیم. از سه راه راهنمایی تا میدان فلسطین که خیابان تبدیل به پارکینگ شده بود، مجبور شدیم پیاده برگردیم. حدود بیست دقیقه ای هم در میدان فلسطین منتظر ماشین ماندیم. دست آخر مجبور شدیم تا اول خیابان کوثر، یعنی حدود 5-6 کیلومتر را پیاده برویم. تمام مسیر، از سه راه خیام تا اول کوثر، ترافیک سنگین بود و ماشین ها تقریبا تکان نمی خوردند. مردم هم از فرصت استفاده می کردند و در زمان توقف طولانی ماشین ها، با حرکاتی موزون خستگی این توقف اجباری را از تن در می کردند! در اول خیابان امامت، رسما حلقه ای تشکیل شده بود و کار به صورت حرفه ای دنبال می شد...

نتیجه آنکه آن شب ساعت یک و نیم به منزل رسیدیم.

2. چند روزی بود که منتظر بازی ایران- کره بودم. ته دلم خیلی امیدوار به صعود نبودم. ایران باید کره را در زمین کره می برد. مساوی ارزشی نداشت چرا که قطری ها حاضر بودند ده ها گل بخورند تا تفاضل گل ازبکستان بیشتر از ایران شود و ایران حذف گردد. از آن طرف، مربی کره حسابی برای تیم ایران خط و نشان کشیده بود و انزجار خود را از ایران اعلام کرده بود. با این تفاسیر، این بازی علاوه بر اهمیت صعود به جام جهانی، برای ایرانیان، بسیار حیثیتی بود و همه دوست داشتند جواب مربی کره داده شود.

بازی با آنکه تقریبا به نفع کره پیش می رفت، در نهایت با ضربه زیبای قوچان نژاد، به نفع ایران خاتمه یافت و ایران توانست مستقیما به جام جهانی صعود کند. همانطور که گفته شد، این پیروزی جواب خوبی به مربی کره بود که دوست داشت ازبکستان به جام جهانی برود. از سوی دیگر، این برد، نمایش شرافت شیوخ با شرافت(!) قطری را که دقیقا همان مقدار گلی که ازبکستان لازم داشت خوردند، بر هم زد. همه این ها باعث شد مردم در طول یک هفته برای بار دوم برای شادی به خیابان ها بیایند. آن روز قرار بود به خیابان دانشگاه برویم اما با دیدن شلوغی خیابان ها در همان بعد از ظهر و تجربه چند شب قبل، از رفتن منصرف شدیم. در همان بلوار پیروزی (که کاملا از مرکز شهر دور است) تا جایی رفتیم و برگشتیم. حدود ساعت نه، ترافیک میدان حر کاملا قفل شده بود. بیشتر ماشین ها یا بصورت پرچم ایران رنگ شده بودند و یا سرنشینان آنها پرچم به دست داشتند. صدای بوق های شادی تمام خیابان ها را فرا گرفته بود. بلوارهای صارمی، پیروزی و فکوری کاملا قفل شده بودند. حتی بلوار سرافرازان که هیچ وقت ترافیک ندارد هم پر از ماشین بود. ما که حدود ده شب به منزل رسیدیم اما ماشین سواران مسلما تا دیروقت در ماشین های شان شادی خود را ابراز کردند!

***********

جشن و شادی برای هر جامعه ای امری لازم و حیاتی است. در واقع مردم یک جامعه برای پیشرفت و حرکت رو به جلو نیاز به شادی و امید دارند. اما این شادی مسلما باید به شیوه مناسبی ابراز شود. چیزی که من در این دو شب شاهدش بودم، در برخی موارد به «عقده گشایی» شبیه بود تا به ابراز شادی و برگزاری جشن. این حرکات شاید شبیه نفس کشیدن های وحشیانه فردی است که برای مدتی راه تنفسش مسدود بوده.

نمی دانم چرا ما ایرانی ها باید همه ی کارهایمان را با ماشین مان انجام دهیم. اگر آن همه بنزینی که در این دو شب، در ترافیک های طولانی به هدر رفت را نادیده بگیریم، وقت و اعصاب مردم را مسلما نمی توان نادیده گرفت. اگر کسی در میان این ترافیک دچار حمله قلبی می شد، چطور می شد به او کمک کرد وقتی ماشین ها سپر به سپر ایستاده بودند؟

جالب است که برای صعود تیم ملی، جشنی در ورزشگاه آزادی برگزار شد اما کمتر از ده هزارنفر به ورزشگاه رفتند. شاید زمان بد این جشن در ساعت 5 بعدازظهر علت این اتفاق بود یا شاید ممانعت از حضور بانوان و شاید هم سلیقه مردم که جشن های دولتی را نمی پسندند. نمی دانم...

دعا می کنم که شادی های مردم آنقدر زیاد و هر روزه باشد که مردم «راه و رسم شادی کردن» را هم بیاموزند.