سالهای سال تنها خودم بودم و خودم. تازه آموخته بودم که کارهایم به دلخواه خودم (و نه دیگران) باشد. مهندسی را رها کردم و به الهیات آمدم؛ عید قبلی را با دوچرخه در کویر گذراندم؛ برای خودم می نوشتم، می خواندم و ...

اما اکنون دیگر تنها خودم نیستم. حال دیگر «من» به تنهایی وجود ندارد. کم کم به چشم می بینم که آن «من» همیشه تنها و خودسر، آن «من» مغروری که هر کار را شایسته آن نمی دید که خود را بدان آلوده کند، آن «من» گوشه گیری که خود را مرد هر میدانی نمی دید، آن «من» بازیگوشی که از شاخه ای به شاخه دیگر پریدن کارش بود و آن «من» راحت طلبی که به آسانی خود را به هر ورطه ای نمی انداخت، اکنون دیگر از وجودم رخت برمی بندد و «من»ای جایش را می گیرد که «ما»ست... فکرش و توانایی اش متفاوت است... این روزها روزهای دیگر شدن است... سخت است اما شیرین!