اسمش «پایان نامه» است. نمی دانم پایان کدام نامه! اما هرچه هست خودش انصافا آغازی است... آغازی بر یک پایان طولانی! و گویی این پایانِ نامه همه ی نامه است و «به نام خدا»ی نامه آن سه ترم بوده است!

امروز نوشته یکی از دوستان درباره رنج های پایان نامه نویسی را که خواندم، داغ دلم تازه شد. خواستم از این روزهای تمام نشدنی بگویم. شاید بگویید کدام سختی، وقتی نه کلاسی می روی، نه امتحانی داری و نه هیچ دغدغه ای جز تحقیق. اما این ظاهر قضیه است. نمی دانید چقدر خوش می گذرد! چقدر خوش می گذرد وقتی خودتان مطمئن نیستید که کی دفاع می کنید اما خدا هر روز یک نفر را مأمور می کند که از آدم بپرسد «کی دفاع می کنی؟» ... وقتی از صبح تا شب روی پایان نامه کار می کنی ولی ازت بپرسند که چرا بیکار در خانه نشسته ای و روی اعداد سالشمار زندگی ات تأکید ویژه ای کنند! ...  وقتی می روی کار می کنی و به زور پایان نامه ات را در کنارش انجام می دهی و ازت می پرسند چرا ازدواج نمی کنی؟ (و با تأکید روی همان اعداد فوق الذکر) ... وقتی می شنوی بعضی ها خیلی راحت پول خرج می کنند و دیگران برایشان پایان نامه می نویسند... وقتی که از اوضاع آدم خبر داشته باشند و پیشنهاد بدهند که برای آشنایمان پایان نامه بنویس و پولش را بگیر... وقتی می دانی که اساتید اگر بفهمند که کار می کنی، دفاع کردنت روی هواست، که اگر زود دفاع کنی، سمبل کرده ای و اگر دیر تحویل دهی، کاری نکرده ای و بازهم سمبل کرده ای! اما نتوانی کار نکنی ...

خلاصه که زندگی نسل ما همین است، قبل از ما (بلا نسبت اساتید!) خیلی ها پایان نامه های آبکی نوشتند و مدرک گرفتند و با آن مدرک کارها کردند. اما به ما که رسید در پایان نامه ها مو را از ماست می کشند و با هزار سختگیری مدرکی می دهند که ارزشش به اندازه همان کاغذش است! و مدرک که گرفتی تازه اول عاشقی است و از زور بیکاری آماده کنکور بعدی می شوی؛ یک مقطع بالاتر! تنها مشکل من با این قضیه این است که نمی دانم بعد دکترا چه کنکوری باید بدهیم!!