برای صبحانه در روستای «گوران» کنار کارگاهی که لنج چوبی می ساخت توقف کردیم. از نردبان بلندی بالا رفته و وارد عرشه‌ی یک لنج چوبی رو به اتمام شدیم و با دو نفری که روی آن کار می کردند صحبت کردیم. ساخت هر لنج چوبی باربری 2 سال طول می کشد و هزینه اش نیز 2 میلیارد تومان می شود،عمرش نيز از نوع فایبرگلاس آن بیشتر است. قدم زدن در چنان کشتی چوبی بزرگی بسیار هیجان انگیز بود و آدم را یاد قدیم ها می انداخت؛ البته مرتضی به گذشته های خیلی دورتر رفته بود و برای مان از خاطراتش در ساخت کشتی نوح می گفت! مسعود هم که خودش نجار بود بیش از همه از دیدن این لنج چوبی لذت می برد و مدام از ظرایف فنی که در ساخت آن به کار گرفته شده بود می گفت.

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1316.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1331.JPG

در محوطه‌ی کارگاه یک لنج هم بود که کار ساخت آن تازه آغاز شده بود و یک مرد کشمیری روی آن کار می کرد. فارسی اش چندان خوب نبود و ترجیح می داد انگلیسی صحبت کند. جلو رفتم و با مختصر انگلیسی ای که بلد بودم سر صحبت را با او باز کردم. او هم خوشحال از پیدا کردن هم صحبت، شروع کرد به گفتن از هر دری. از مشترکات فرهنگی ایران و کشمیر گفت و از تاریخ و از اینکه به کشمیر «ایران کوچک» نیز می گویند. برایش بسیار عجیب بود که چرا ایران با وجود این همه وسعت و معدن و دریا، ارزش پولی اش این قدر پایین است!

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1339.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1382.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1412.JPG

مسیرمان را به سمت روستای «چاهوشرقی» ادامه دادیم و از «تنگه چاهکوه» دیدن کردیم؛ یک تنگه‌‌‌‌‌ی باریک و پرپیچ و خم که فرسایش آب در طی سالیان دراز، انحناهای زیبایی در دیواره های داخلی آن ایجاد کرده بود. از چاه آبی که در ورودی تنگه بود نیز آب کشیدیم و نوشیدیم و برای گنجشک های آن جا در گودالی ریختیم که همان موقع آمدند و از آب آن- که با ما چند قدمی بیشتر فاصله نداشت- خوردند و شدند سوژه‌ی عکاسی ما.

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1450.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1452.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1429.JPG

 

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1436.JPG

پس از یک رکاب زدن طولانی، خسته و کوفته به روستای «کانی» رسیدیم. مسجد این روستا نیز مانند اغلب مساجد اهل سنت جنوب کشور اتاقی در گوشه‌ی صحن اش داشت که محل اسکان ما شد. احمد که جوانی بیست ساله بود و با قایق پدرش صیادی می کرد مدام به ما سر می زد تا اگر به چیزی نیاز داشتیم در اختیارمان بگذارد. در روستاهای چاهوشرقی و کانی، روباه ها همان قدر آزادانه در کوچه ها رفت و آمد می کردند که در کوچه های ما گربه ها! در کانی حتی مجبور شدیم از دست آن ها- که می رفتند سراغ خورجین دوچرخه هايمان و دنبال خوراکی می گشتند- دوچرخه ها را بیاوریم داخل اتاق.

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1473.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1481.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1525.JPG

اگر می خواستیم دور جزیره را رکاب بزنیم باید 50 کیلومتر جاده خاکی رکاب می زدیم. چاره ای هم نداشتیم چون می خواستیم غار نمکدان را ببینیم که در همین مسیر قرار داشت. «غار نمکدان» با طول 6580 متر طولانی ترین غار نمکی جهان است و بلورهای نمک اشکال و طرح های متنوع و رنگارنگی در دهانه‌ي ورودی غار ایجاد کرده بود. چراغ هایمان را برداشتیم و وارد فضای تاریک غار شدیم. دیواره ها با بلورهای سفید نمک پوشیده شده بود و روی زمین جوی آب کوچکی روان بود. صد متری که رفتیم به جایی رسیدیم که باید سینه خیز می رفتیم که صرف نظر کردیم.

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1532.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1546.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1551.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1585.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1593.JPG

http://saeednazari.persiangig.com/image/hadi2/IMG_1623.JPG